چون من تو نیز تنها ماندستی
ای فصل فصلهای نگارینم
پائیزم ای قناری غمگینم
خنکای نسیم که از پنجره نیم باز اتاقت به داخل خزیده و آنرا چهارتاق باز کرده آرام صورتت را می نوازد و خواب را از چشمانت میراند و با وسوسه تن سپردن به سرمای صبحدم پاییز و غوطه ور شدن در خلسه وهم آلود صبحگاهی پاییز از بستر گرم شبت بیرون میکشد.
پالتو بر دوش آرام پابیرون می نهی .سیلی سرد و سرمای سیلی هوای گرگ و میش و ابرگرفته صبح خمودگی را از چهره ات میزداید.آرام قدم در راه می نهی .چند قدمی نرفته ای که وسوسه شنیدن سمفونی خش خش برگها تو را به سمت درختهای کنار خیابان می کشاند که اکنون خودرا تسلیم بادو باران کرده اند و در خلسه سرمای پاییزی فرو میروند تاتازیانه زمستان یادآور دوری بلبلانش باشد.لحظه ای چشم هایت را میبندی و آرام و آهسته قدم بر برگها می نهی و گوش میکنی و گوش میکنی . گوئی هر شکنی که بر برگی می افتد و ناله اش بر میخیزد زخمه ای است بر تار وجودت . نم قطره ای روی گونه بخودت می آورد. بی آنکه سر بلند کنی ابرو بالا می کشی و چین به پیشانی می اندازی تا آسمان را ببینی که اکنون گرفته تر به نظر میرسد .لحظه ای فکر باران قدمهایت را کند میکند . باید راه کج کنی و بازگردی . اولین قدم را که در راه بازگشت می نهی به گرمای خانه و استکانی چای داغ می اندیشی.
گربه ای کنج پیاده رو می کوشد تا در پناه دیوار خود را از سرمای صبحدم پائیز برهاند.قطره بارانی روی گونه دیگرت می چکد.قطره دیگری روی بینی ات سر می خورد و آنرا می خاراند.گوئی با شوخ طبعی به تو هی میزند که تا مثل موش آب کشیده ات نکرده زودتر به خانه برسی . یقه پالتورا بالا می دهی و قدمهایت را تندتر می کنی .حالاتصویرفنجان چای داغ جلوه بیشتری یافته .

